...جز رخ دوست در آئینه و آئینم نیست
به گذشته.... گذشته ای که تمام دنیایم درونش جای داشت... و گویی دارد هنوز می آیم پیشت!!! هر چند دیگر از تو تنها سایه ای از خاطرات تلخ و شیرین و محو باقی است! نگاهت ولی هنوز در خاطرم هست... چشمانت! دستانم می لرزند، چشمانم غم دارد، گلویم بغض... بگذار از بگذار، بگذریم... خیلی ساده! همانطور که تو گذشتی از من....... آن جاده ای که در پیش گرفتی، دو طرفه نبود؟! * حال و هوایم متغیر است با پوششی از ابرهای تیره * نمی دونم تو کی بودی، اما.... خنده ام تلخ نیست، شاد هم نیست - می خندم چون گاهی باید خندید! چون گاهی باید به خودت ثابت کنی که همه چیز اونطوری ست که می خواهی(!!!) خیره میشوم... به آن دوردست هایی که از ورای دیوار نارنجی اتاقم میگذرد تا شاید خاطراتی دور رصد شوند میان انبوهِ مه ای که آسمان ذهنم را دربرگرفته... قدم می زنم... صبح ها را میگویم... اندک راهیست اما آسمانی دارد بزرگ تر از هر چه دیده ای - یا شاید ندیده ای - گاهی دوست دارم بروم تا به افق........ به آن خط ممتد که می داند شاید، چهره ات اندک لحظه ای نوازشگر آن ابرهای بالای سرم شود... دیدنی ست! نفس می کشم.... هزاران بار با تمام وجودم.....تا ثابت شود به آن وجود بی وجودم که وجودی هر چند بی وجود هنوز، اینجا، هر لحظه، نفس می کشد! بی تو........ آری نفس می کشد بی تو ولی چه سود، که همه غبار و دود است و سرب! نفس می کشد تا شاید مرهمی یابد...(!!!) شاید... پی نوشت: چشمانت دیدنی ست و من را تاب دیدنش نیست آخه یکی نیست بگه برادر من، جناب، آقا، فهیم؛ همه نفهمن، همه دروغ میگن این وسط تو راس میگی؟!!! باشه تو خوبی! به خدا خوب نیست بدون تامل هر حرفی رو به زبون بیاریا، به خدا خوب نیست اصلیت خودتو زیر پا بگذاریو نامدارای کشورتو بندازی زیر پاتو لهشون کنی و هر حرف ناروایی رو درباره شون بزنی بفهم اینا تمدن توئه، بفهم که اینا آدمای بدی نبودن، نه خونخوار بودن نه فریب کار و ریاکار واقعا این چه عادتیه که تا یکی تعریف یکی رو می کنه مخصوصا کسی که خوشنامه (مثل شعرا و عارفان و پادشاهان و .... ایران زمین) می توپن بهش و گند میزنن به شخصیت اون فرد مورد بحث میگن نه اینا دروغ های اینترنتیه!!!! اینا همه حقایقیه که من و خیلی از هم وطنای من قبولش دارن چون حقیقته! پی نوشت: به دلیل تلمبار شدن این حرف ها روی دلمان و سکوت کردن در مقابل این افراد اجبارا خود را اینجا خالی کردیم
یه حس خوب.... این روزها زندگیم داره از یکنواختی همیشگیش در میاد... و هیچ حسی برام لذت بخش تر از این نیست! حس خوبی دارم..... حس زندگی! نمیدونم دقیقا چی پیش رو دارم ولی با این حال امیدوارتر از همیشه ام... زندگی یعنی همین؛ که ندونی چی پیش روی توئه... که هر قدم و هر ثانیه که زندگی جلو میره هیجان زده بشی، شوکه بشی یا حتی هنگ کنی! این روزها مخصوصا اخیرا با تمام وجودم شکرگزار خدام.... که تنهام نگذاشت برخلاف فکر من! فکر می کردم نیست... تنهام گذاشته، ولی هر فکری که این چند وقت تو سرم بود یا هر کاری که می خواستم انجام بدم تا تردید ها و سردرگمی هام رو رفع کنم کمکم کرد، و با هر کدوم یه نشونه بهم داد! -چیزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم- ممنون، خیلی خیلی ممنون (از ته ته دلم) امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمه
طوری که چند دقیقه یه بار ازم می پرسید حالت خوبه؟! خوبی؟! خوب نیسیا! و حالا برگشتم به خونه.... وضع خونه رو توضیح ندم بهتره فقط در همین حد که خونه به صورت ناشیانه ای به هم ریخته ست.... چایی درست کردم و پشت میز کامپیوتر به انتظار نشستم! فکرم ولی به اون همه ظرفه که باید شسته بشن.... کی میره این همه راهو!!!! اینجاست که زندگی جادوگری به درد می خوره! احمقانه ترین حرف دنیا که بعدا از گفتنش پشیمون میشید اینه که من ظرفا رو میشورم!!
پاییز و دلتنگی های شبانه و انتظار برای تاج گذاری دوباره * پاییز دلمون واست تنگ میشه... زود برگرد! *خوش اومدی فصل چای خوردن های زیر کرسی (هیچوقت کرسی نداشتیم متاسفانه) *هوام هنوز پاییزیه.....!
قلبم برایت نگویم!!!

+ اندکی بیش خودداری نیز فرمودیم 


فصل رویش ذهن های بیکران خسته
فصل نوازش عاشقانۀ آن دلهای بسته
فصل نوشتن های پی در پی و ناگسسته
پاییز...
فصل کج راه رفتن های بی شیله و پیله
برای پا نهادن روی برگ های خشکیده
و آن لذت بی وصفِ بی وزن و قافیه
یلدا و وداع با پادشاه پرآوازه

| Design By : Pichak |




