♥ԼοvеωοЯlÐ♥
...جز رخ دوست در آئینه و آئینم نیست
یک غم بزرگ و یک شور عجیب! انگار همین دیروز بود که با کلی اضطراب و پریشانی و با صدایی لرزان زبان گشودم و شعر دوستت دارم را سرودم روز عجیبی بود...! نه خوش حال بودم و نه ناراحت! حسی عجیب جانم را فرا گرفته بود. هر روز با حرف هایش جانی تازه به من می بخشید. خوش بخت ترین بودم! روز هایی که سراسر شوق و شور بود. هر روز و هر دقیقه عاشق تر از قبل و او هر روز نزدیک تر و عزیز تر میشد. تا اینکه روز آخر رسید روزی که هیچ کدام خبر نداشتیم که چه در پیش روی ماست...! بعد از یک سال...همه چی تغییر کرد. من دیگر نزدیکش نبودم...دیگر فرصت حرف زدن نبود. فقط دوری و غمی بزرگ و بغضی سخت که گلوبم را می فشرد، حاکی بود. هر روز و هر دقیقه به گذشته فکر می کردم. روز های خوبی که لحظه به لحظه با آن ها زندگی کرده بودم ولی حالا دوری موجب شده تا من دیگر غریبه ای بیش نباشم. وقتی به دیدنش رفتم با گفتن این جمله: " از دل برود هر آنکه از دیده برفت"، تمام امید هایم ناامید شد. انتظارش را نداشتم. بعد از آن همه دلتنگی، دلتنگ تر از قبل برگشتم. روز ها گذشتند...! حالا من مانده ام و دفتر خاطراتم که هنوز ناتمام مانده. و در انتظار لحظه ای که دوباره نگاه مهربان و با محبتش، با نگاه دلتنگم تلاقی کند، در جست و جوی راهی، کوچه پس کوچه های بی قراری را پشت سر می گذرارم. دلم عجیب گرفته خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستم دچار یعنی ..................عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست دچار باید بود و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز...... --------------------------------- هوای حرف تو سهراب آدم را عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات ------------------------------------------------------------ من آمده ام که اعتراف کنم دلم برایت تنگ است...!دلم هوای دیدنت رو کرده، هوای صدایی که هر چه بشنوم باز خوش است. چه کنم که دچارم...! دچار اون نگاه هایی که دریغ کردی...! دچار هر آنچه در وجودت جاری است! نمی خوانی از نگاهم؟! نمی بینی؟! آره، همون دیوونه ای هستم که همه میگن. مگه خودت اینو یادم ندادی: می توان با خلق خوش دیوانه را مستانه کرد / می توان مستانه ی دیوانه را هم عاشق جانانه کرد خب، حال که عاشقم کردی: جز من اگرت عاشق و شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو من همون منتظر همیشگی ام، کسی که هیچ وقت امیدش ناامید نمیشه. شاید خودم رو
ببازم ولی دوباره به خودم امید میدم که من یه برنده ام نه بازنده! هر جای دنیا که باشی ، حتی اگر آن سوی دنیا باشی ، مهم بودنت در این دنیاست! مهم این است که من به عشق بودنت نفس میکشم ، به یادت میخوابم و به عشقت بیدار میشوم ! دلم به بودنت خوش است ، دلم خوش است که تو در این دنیای بزرگ زندگی میکنی و من نیز به عشقت زنده هستم! به امید روزی نشسته ام که تو را ببینم ، هنوز به کسی نگفته ام که عاشق هستم! هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم ، حالا که تو را دارم هیچگاه احساس بی کسی نمیکنم، حالا که تو هستی هیچگاه احساس بی پناهی نمیکنم ، حالا که در کنارم نیستی هیچگاه احساس نمیکنم که دور از تو هستم ، تو در قلب منی و من تنها نیستم ! تو در قلبمی ، نزدیکتر از آغوش من ، نزدیک از آنی که دستهایت در دستهایم باشد! مهم این است که در قلب منی ، میتپد قلبم برای لحظه دیدار اما دلتنگ نیستم زیرا مهم این است که همیشه در خاطر منی ! حالا که لحظه های زندگی را به یاد تو سر میکنم ، دلتنگی معنا ندارد، حالا که به یادت تک تک ستاره ها را میشمارم ، غصه خوردن دلیلی ندارد ، حالا که عاشقت هستم ، تنهایی در قلبم جایی ندارد ! چشمانم را باز کردم و تو را دیدم ، عاشقت شدم اما تا یک لحظه چشمهایم را بستم دیگر تو را ندیدم! دیگر به شکستن عادت کرده ام ، آنقدر سوخته ام که خاکستر شده ام! آنقدر بی وفایی دیده ام که خودم نیز بی وفا شده ام! آنقدر اشک ریخته ام که دیگر همه جا را خیس میبینم ، آنقدر لحظه های زندگی را با غم و غصه سپری کرده ام که برای همیشه همنشین غمها شده ام! نمیدانستم فاصله بین عاشق شدنم و یک لحظه بستن چشمهایم ، جداییست! نمیدانستم سهم همه ما عاشقان بی وفاییست، پایان این راه یک جاده خاکیست! کاش هیچگاه تو را نمیدیدم، کاش هیچگاه عهد عشق را با تو نمیبستم! بشکند قلبم که عاشق شد ، بسوزد احساسم که در راه تو فدا شد.... حال و هوای دلم مثل خزان است ، این حال ، درد همه عاشقان است! فصل های دلم بی بهار است ، در حسرت شکفتن غنچه محبت نشسته ام ، این انتظار بی پایان است! چشمانم را باز کردم و عاشقت شدم، یک لحظه چشمانم بستم و دیدم تو رفته ای... مرا تنها گذاشته ای و بار سفر را بسته ای ! تو که عاشقم نبودی ، پس چرا گفتی عاشقی، تو که دوستم نداشتی ، پس چرا به پای من نشستی، تو که میگفتی همیشه با منی ، پس چرا مرا تنها گذاشتی... نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم. یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم . نمی خواهم بدانم دوستم میدارد یا نه می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم... ای وااااااااااای دوباره مدرسه شروع شد...! البته خب دوباره دوستامو می بینم...! دلم براشون تنگیده و هم چنین تو سر و کله ی هم زدن ها و سر کار گذاشتن ها و بالاخره...........................................! . . . . درس خوندن و امتحانای پشت سر هم و تموم نشدنی خوب دیگه بعد از سه ماه دوباره درس خوندن شروع شد.....! به این چند نکته در طول این نه ماه دقت و عمل کنید: 1. کامپیوتر تعطیل!! 2. تلویزیون تماشا کردن و دیدن فیلم های جور واجور اکیدا ممنوع! 3. فراموش نکنید که در طول سال تحصیلی زود بخوابید...! یعنی ساعت 9 4.شیطونی در مدرسه فراموش نشه در آخر امیدوارم این 9 ماهی که در پیش هست به همه خوش بگذره خداحافظ دوباره آسمان این دل ابری شده ... دوباره این چشمهای خسته بارانی شده ... دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم... میخوانم و اشک میریزم، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند... در گوشه ای، تنهای تنها و خسته از این دنیا ... دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند..... خیلی دلم گرفته است، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود... خیلی دلم گرفته است، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است... دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب، مثل لحظه ی سوختن پروانه، مثل لحظه شکستن یک قلب تنها ... دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد... به کنار پنجره میروم، نگاه به آسمان بی ستاره .... آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .... یک شب سرد و بی روح سردتر از این وجود یخ زده...... خیلی دلم گرفته است، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.... تنهایی مرا می سوزاند، دلم هوای تو را کرده است.... دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.... آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است، قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.... هوا، هوای ابریست، هوای دلگیریست.... میخواهم گریه کنم، میخواهم ببارم ... دلم می خواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .... اما نمی توانم..... دوباره دلم گرفته است، خیلی دلم گرفته است... اما کسی نیست تا با من درد دل کند، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم و آرام شوم.... هیچکس نیست....!!!!




دوباره باید خروس خون بیدار بشیم
و بعد هم با کوله باری از کتاب بریم به خانه ی دوممون

و دوباره حرف های چرت و پرت و خنده های سر کلاس
که با نگاه چپ چپ معلم های عزیز همراهه...!

.


(چقدرم همه گوش میدن)






| Design By : Night Skin |



